آخرین اخبار
کد خبر: ۱۶۷۱۴
تاریخ انتشار: ۱۴:۰۶ - ۳۱ شهريور ۱۳۹۶
‎در صحرایی بیکران، کاروان در محاصرۀ سپاه حُر، از بلندای تپه‏‌ای قد کشید.
‎سوار خود را به بزرگ خود رساند.
‎گفت؛ شنیدم که عبیدالله در تدارک سپاه بزرگتری است.
‎بزرگ سواران نگاهی به او کرد.
‎گفت؛ پس در ماندن ما دیگر سودی نیست.
‎سر اسب گرداند و با همراهان خود، کاروان را ترک کردند.
‎ساربان با نگاهی به آنان رو به عابس بن شبیب شاکری کرد.
‎گفت؛ آنهایی که می گفتند آمده ایم جانمان را فدا کنیم فرار کردند.
‎عابس گفت؛ جانشان را در خطر دیدند، اسبشان را هِی کردند سوی آخور زندگی!
‎گفت؛ شما چه می کنید؟
‎عابس نگاهی به او کرد.
‎گفت؛ هم‌زمانی حیات‏مان با حسین بن علی نعمتی الهی است، اگر غفلت کنیم قدر آن را ندانیم، خداوند هبوط‏مان می‏دهد، همانند آدم از بهشت!
‎به‌یکباره طنین صدای قافله سالار، پی در پی در دشت و دمن طنین انداز شد.
‎گفت؛ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ.

‎علی اکبر، سواره تاخت و خود را به او رساند.
‎گفت؛ جانم به فدایت، چه شد که آیه استرجاع بر زبان راندی؟
‎گفت؛ شنیدم که هاتفی ندا می‌کرد، در این میانه جماعتی ره می‏‌سپارد که مرگ به دنبال آنان می‏‌شتابد.
‎علی اکبر گفت؛ پدرجان، مگر ما بر حق نیستیم؟
‎قافله سالار گفت؛ به آن خدایی که همه به او باز می‌گردند، جز در مسیر حق قدم بر نمی‌داریم.
‎علی اکبر، آرام گرفت و تبسمی کرد.
‎گفت؛ پس ما را چه باک از مرگ!
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: